«پیچک سبز مرز نمی شناسد»
شادمان می گوید
دیوار
* * *
آسمان خاکستری
ديوار آجری
سبز بمانی پيچک !
ادبیات
«پیچک سبز مرز نمی شناسد»
شادمان می گوید
دیوار
* * *
آسمان خاکستری
ديوار آجری
سبز بمانی پيچک !
«این دو خط موازی
کی به هم می رسند؟»
مرد با خود می گوید
عکس از عباس جعفری
می خندیم
با یک استکان چای
میهمان ما می شوی؟
در هم گره خورده
به خود هم رحم نمی کند
نیلوفر
* * *
همه جا را سبز خواهم کرد
با خود می گوید
نیلوفر
|
|
|
|
مرا در کلاس بهار ثبت نام کردند؟! هنوز باور نکرده است گل کوچک * * * انگشت به دهان می گويد | |
گل کوچک
* * *
گل زرد هم وقتی عاشق شد
سرخ شد
اما من هنوز مثل پاییز زردم
|
خانه ام؟ پشت سبزترين پيچ است دخترک پاسخ داد
|
|
* * * تو شادابتر از همه درختانی این را خوب می فهمند پله های سنگی |
|
|
| |
| * * * | |
|
يک عصا ٬ يک جفت دمپايی او به چيز ديگری نيز ندارد روح کوهستان با اوست | |
سرباز سبز پوش
محکم ایستاده
کویر آرامش می خواهد
|
پير برگشت * * * | |
|
|
|
|
گل و دف وکتاب معنی عشق را مي داند | |
پیرمرد